تبليغاتX
@شفا یافتگان@

@شفا یافتگان@

یا امام رضا

یا عباس

مسیحی بود یه دونه پسر داشت گرفتار سرطان شده بود حال بدی داشت دیگه دکتر جوابش کرده بودن

خونش داخل یه کوچه ای واقع شده بود که اول این کوچه یه حسینه ی بود میگه پریشون بچم بودم

ناراحت بودم خدا نکنه بچم از دستم بره گفت شب تاسوعا بود اومدم به طرف خونم دیدم عذادارا دارن

تو حسینه ی میرن میگه ماشینمو کنار زدم دنبال عذادارا راه افتادم اومدم داخل حسینه ی میگه دیدم یه

مداح داره میخونه میگه مردم عباس باب الحوائجه گفت من عباسو نمیشناختم من مسلمون نبودم من

مسیحی بودم  میگه بی اختیار همین طور که مداح میخوند این دلم شکست گفتم عباس مسلمونا من

تو را نمیشناسمت اما میگن تو باب الحوائجی عباس من یه دونه پسر دارم گرفتاره حاله خوبی نداره دکترا

جوابش کردن  گفت شب از نیمه گذشت یه لقمه غذا تو حسینه ی دادن خوردم بازم دستمو بلند کردم

عباس مسلمونا ترا نمیشناسم اما میگن تو باب الحوائجی یه دونه پسر دارم بیماره امشب تو از خدا

بخواه  خدا بچه ی منو شفا بده اگه بچم شفا پیدا کنه ساله ده روز چراغ را به نام تو روشن میکنم گفت

حرکت کردم اومدم طرف خونم دیدم یه مش همسایه ها پشت دره خونمم گفتم حتما دیگه کاره بچم

تمومه دره خونه را باز کردم وارد خونه شدم دیدم خانومم داره گریه میکنه گفتم کاره بچه تموم شد گفت

نه گفتم پس چرا داری گریه میکنی گفت شوهرم بچمون علاوه بر بیماریش دیوونه شده گفتم چرا چی

شده گفت از سره شب تا حال این بچه داره قدم میزنه هی میگه عباس عباس من خودم عباس را

نمیشناسم بچم از کجا میشناسه بابا بیا بشین ببینم عباس کیه بابا گفت بابا سره شب حالم خیلی بد

شد به حدی که اومدن جونه منو بگیرن اما یه آقای بلند قامتی اومد کنار بستر من به اونی که اومده بود

قبظه روحم کنه جونمو بگیره گفت جونه این بچه را نگیر گفتم من مامورم دیگه عمر این بچه تمومه گفت

به خاطر منه عباس بهش مهلت بدید گفت همین طور که حرف میزد یه مرتبه دیدم صدا زد به خاطر منه

عباس که خدا صفت باب الحوائجی را به من داده  آخه این بچه از سره شب تا حال باباش اومده دره خونه

منو میزنه اگه میخوای جوابه منو ندی چرا خدا این صفتو به من داده اگه میخوای جونه این بچه را بگیری

اول صفت باب الحوائجی را از من بردارید گفت یه مرتبه رفت اونی که اومد جونمو بگیره اومد کناره بسترم

یه دستی به صورتم کشید صدا زد آزاده بلند شو تو خوب شدی سلامه منو به بابات برسون بگو قولی که

دادی تو حسینه ی یادت نره

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 9:8  توسط سام  | 

یا رقیه

خادمه حرم بی بی رقیه میگه دیدم یه زن مسیحی فرانسوی وارد شد تو حرم دیدم تو تا قالیچه ی

خیلی گرانبها آوورده میگه اینا تقدیم بی بی رقیه  بهش گفتم خانم من شما را میشناسم شما همسایه

حرمی اما مسیحی دلیل این اهدای قالیچه ها چیه من خادمم دلم میخواد بدونم کحا دارم خدمت میکنم

گفت به اقتضا کاره شوهرم از فرانسه ما اومدیم دمشق اومدیم اینجا تو همسایگی بی بی یه خانه

گرفتیم شبای اولی که اومدیم تو خونه مستقل شدیم یه شب یه صدای ناله میاد به این زنی که

مستخدم ما بود گفتم این صدای ناله چیه گفتن اینا دارن برا یه دختر سه ساله گریه میکنن گفتم کی از

دنیا رفته تازه از دنیا رفته دیروز از دنیا رفته گفت بیش از هزار ساله این دختر از دنیا رفته اما این شیعیان

میان براش گریه میکنن گفتم میشه بگی این دختر کیه گفت این دختر یکی از اولاد پیغمبر آخر زمانه

باباش حسین پسر دختر پیامبر آخر زمانه گفتم چی شده این دخترو اینجا آووردن گفت  باباشو کربلا با

لب تشنه کشتن این دخترو اسیری آووردن یه دله شب این دختر دلش تنگ بابا میشه به جای اینکه برن

دلداریش بدن یزید امیر وقت خلیفه ی وقت گفت سره بریده را ببرید براش سره بریده را که میارن کناره

سره بریده این دختر جون میده میگه این مستخدمم که این جریان را برام تعریف میکرد مهر این دختر تو

دلم جا گرفت گفتم عجب بی رحم بودن گفت بعضی روزا  که خسته میشدم میرفتم میدیدم مردم

چطوری نذری میدن میرفتم نگاه به قبر این دختر میکردم یه آهی براش میکشیدم میگفتم عجب بی رحم

بودن  گذشت این ماجرا تا من باردار شدم دیگه روزای آخری بود که باید بچه به دنیا میومد یه روز دیدم

همسرم غمگینه گفتم همسرم چیه ناراحتی گفت دکتر گفته اگه این بچه دنیا بیاد شاید مادرش زنده

نمونه گفت دیدم شوهرم غمگینو منم غمگین شدم تا روزی که باید میرفتم بیمارستان میگه رفتم

بیمارستان شوهرم گریه میکنه اما آرام آرام میگه رو تخت بیمارستان گفتم خدایا من غریبم اینجا نه

خواهر کنارمه نه مادر کنارمه هیشکی را ندارم گفت گریم گرفت گفتم آی رقیه من مسیحی ام تو

مسلمانی تو دختر امامی بابات پسر پیامبر آخر زمانه یعنی اگه یه مسیحی بهت رو بزنه روشو نمیگیری

میگه اینو گفتم گریم گرفت گفتم بی بی جان غریبم بی بی جان دارم از درد میمیرم کمکم کن میگه

گریه ها جوری شد از هوش رفتم چیزی نفهمیدم یه مرتبه با صدای گریه های شوهرم بیدار شدم

صدا زد همسرم ببین این بچمونه به سلامت به دنیا اومده تو به کی پناه بردی بابا دکتر که گفتن این بچه

مادرش میمیره تو به کی پناه بردی گفت من به سه ساله ی حسین فاطمه پناه بردم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:22  توسط سام  | 

یا امام رضا

یکی از اشخاصی که بچه ی ایرانه اما بزرگ شده ی آلمانه

ایشون تو آلمان ازدواج میکنه زنشم مسیحی است

اما بعد از چند ماه خانمش مریض میشه

همه دکترا جوابشو میکنن

اما دکترای آلمان میگن ما نمیتونیم معالجه کنیم

اما خودش بچه ی ایرانه از اقوام خانمش اجازه میگیره میگه

اگه اجازه بدید من خانمم را ببرم ایران ما ایرانی ها یه پزشک داریم

خانمم را آووردم ایران نیمه ی شب رسیدیم مشهد

اما میگه اومدیم یکی از اون هتلهایی که نزدیک حرم بود میگه نیمه ی شبه

یوقت دیدم خانمم داره صدام میزنه میگه آی شوهره من من که مردم این دکتر

شما کجاست من دیگه طاقت ندارم گفتم خانم صبر کن صبح بشه میبرمت دکتر

گفت دیگه نایی تو بدن ندارم میگه دیدم از بس بیتابی میکنه زیره بغلاش را گرفتم

از پنجره ی هتل گنبد و بارگاه امام رضا را نشونش دادم میگه یه وقت خانمم صدام زد

آی شوهره من این دکتر شما تو مطبشه آخه چراغای مطبش روشنه پاشو بریم

میگه دیدم بیتابی میکنه زیره بغلاش را گرفتم آرام آرام آووردمش کنار مرقد امام رضا

میگه یه گوشه ای خوابوندمش یه پوششی روی بدنش انداختم

گفت همسرم به خواب رفت

اومدم یه گوشیه گفتم آی امام رضا آبروم را نبر

آی امام رضا از راهه دور اومدم

آقا جون اگه خانمم را شفا ندی دیگه کجا برم جواب اقوامه خانمم را چی بدم

دلم شکست اومدم یه گوشه ای گریه کردم گفتم آقا جون همه ی امید من تویی

میگه بعد از چند لحظه ای با خودم گفتم بگذار برم شاید خانمم از خواب بیدار بشه

دیدم خانمم از خواب بیدار شده ولی منقلبه داره گریه میکنه

هی نگاه به گنبد امام رضا میکنه و گریه میکنه

گفتم خانمم چی شده چرا گریه میکنی

گفت آی شوهره من دکتر شما منو شفا داد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:8  توسط سام  | 

یا قمر بنی هاشم

گفت با عده ای از طلاب آماده شدیم برا حرکت به کربلا از نجف اومدیم به طرف کربلا جهت احترام به

ساحت مقدس حسین پای پیاده حرکت کردیم بینه راه یک مهمان خانه بود یکی از عشایر این مهمانخانه

را برای زائران امام حسین درست کرده بود  گفت وارد مهمان خانه شدیم غذا استراحت خیلی به ما

عزت گذاشتن خانمش پذیرایی کرد خیلی احترام به ما گذاشت اما همین طوری که عزت میگذاشت بینه

حرفاش به ما میگفت خادم العباس میگه مرد خونه اومد کنار ما نشست با خوشرویی مهربونم خیلی

خوش اومدید آیا به شما عزت گذاردن آری فقط یک جمله برای ما سوال شده چیه آقایون گفت خانمت

پذیرایی کرد فقط بینه حرفاش به ما میگفت خادم العباس آخه ما خادم عباس نیستیم گفت خانمه من

به اون مهمونایی که خیلی علاقه داره میگه خادم العباس آخه یه داستانی برای ما پیش اومد از اون روز

ارادت خاصی به عباس پیدا کردیم گفت یه دونه بچه داشتیم ما هستیمون همین یه دونه پسر بود دیگه

خدا به ما بچه عنایت نمیکرد یه بیماری بدی گرفتار شد پیشه هرکدوم از دکترا که میبردیم بچمو جوابش

کردن همه دسته جمعی گفتیم بریم کربلا حرکت کردیم اومدیم طرف کربلا وارد حرم عباس شدم بچمو به

ضریح عباس بستم همین طور  یه دونه پسرمو میدید طاقت نداشتم بچمو به همین حال ببینم تو حرم

عباس بنا کردم گریه کردن گفتم آقا چرا به تو میگن باب الحوائج  این صفت را به تو دادن منم اول تو حرم

تو اومدم اگه جوابمو ندی میرم تو حرم حسین شکایت تو را به حسین میکنم اگه جوابمو ندی میرم حرم

بابات علی شکایتتو میکنم گفت همین طور که اینا را میگفت بچه بدتر شد به حدی که یه عده گفتن

تلف شده  این زن بدتر شد یه مرتبه صورتشو به ضریح کرد صدا زد آقا دروغ میگن تو باب الحوائجی تو

باب الحوائج نیستی من این بچم را به امید تو حرم تو آووردم چرا بچم بدتر شد همه مردم از صدای

زجه ی این مادر به گریه افتادن یه مرتبه دیدن این بچه داره تکون میخوره همین طور داره میگه یا ابوفاضل

گفتن چی شد گفت دیگه تموم بود ملک الموت اومد جونمو بگیره یه مرتبه دیدم انوار نوری از آسمان به

طرف زمین اومد سوال کردم این نور چیه گفت این نور خاندان محمده این خاتم انباست اون یکی علی ع

هست اون یه نفر فاطمه هست اون یه نفر حسنه اون یکی حسینه میگه دیدم یه آقایی هم میدرخشه

این آقا کیه این آقا قمر بنی هاشم عباسه دیدم بنا کرد به التماس کردن اومد پیشه داداشش حسین

صدا زد داداش ببین مادر این جوون تو حرم آبروی منو داره میبره داداش از خدا بخواه این صفت را از من

بگیره امام حسین صدا زد داداش هرچی مشیعت خداست همونه اومد پیشه باباش علی صدا زد بابا

علی جونم بابا این صفت را از من بگیرید بابا بابا منی که نتونم جواب یه مادری که بچش را تو حرمم

آوورده بدم  من چه بابا الحوائجی هستم  بابا اومد پیشه مادرش فاطمه صدا زد مادر بخواه از خدا خدا این

صفت را از من بگیره همه پیشه برادرش حسن اومد گفتن هرچی صلاح خداست همون یه مرتبه اومد

پیشه رسول الله یا محمد این مادر داره آبروی منو تو حرم میبره شما از خدا بخواه شفا این بچه را

یا رسول الله حالا که جوابه منو نمیدن شما از خدا بخواه یه مرتبه یه ندایی بلند شد قبض روح نکنید این

جوون را این جوون را عمر بهش بده این بچه را به عباس بخشیدیم دیگه از اون روز هر عاشقی را میدید

میگفت خادم عباس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:32  توسط سام  | 

یا امام زمان

خدا رحمت کنه مقدس اردبیلی با یه مشت طلبه ها حرکت کرد کربلا یه طلبه ای بود بین راه روضه

میخوند رسیدن کربلا مقدس اردبیلی از نجف با پای برهنه اومد وارد حرم حسین بشه دید تو حرم

خیلی شلوغه گفت تو ایوون حرم میشینیم زیارت میخونیم اومدن نشستن تو ایوون امام حسین مقدس

اردبیلی زیارت را شروع کرد گفت کو اون طلبه ای که برامون روضه میخوند گفتن مقدس اردبیلی رفته

داخل حرم حسین هنوز نیومده یوقت دید یه آقایی از میان جمعیت بیرون اومد صدا زد مقدس اردبیلی

با این طلبه چیکار داری گفت میخوام برامون روضه بخونه فرمود مقدس اردبیلی اجازه میدی من روضه

بخونم گفت آقا اگه میتونید بخونید گفت دیدم این آقا صورتشو به ضریح امام حسین کرد صدا زد یا جدا

نه من نه این مقدس اردبیلی نه این طلبه ها نمیتونیم فراموش کنیم اون لحظه ای که با عمم وداع کردی

گفت همین دو جمله را  گفت یه هیا هو بلند شد  مقدس اردبیلی صورتشو بلند کرد دیدن آقا غیبش زده

دیدن مقدس عمامشو  از سرش برداشت هی صدا میزنه یا صاحب الزمان یا صاحب الزمان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:7  توسط سام  | 

یا امام حسین

بهش گفتن مازندرانی میخوایم بریم کربلا میای گفت امسال وضعم خوب نیست نمیتونم بیام گفتن مداح

بود گفتن اخه بدون مداح که نمیتونیم بریم  نشستن جلسه گرفتن گفتن امسال خرج مازندرانی را

خودمون میدیم اومدن پیشه مازندرانی گفتن مازندرانی امسال خودمون خرجت را میدیم میای صورتش

را بالا کرد گفت ارباب امسالم دعوتم کردی  رفتن کربلا جمعه رسیدن گفتن مازندرانی میای بریم حرم

گفت یکم استراحت کنم  شب بود  نیمه شب اومدن مازندرانی را از خواب بیدار  کردن گفتن حیفه از

فضیلت شبه جمعه بی بهره بشیم گفت بریم گفت شبه اوله از کی براتون بخونم گفت کتابمو باز میکنم

هرچی اومدم همونو میخونم کتاب را باز کرد دید مصیبت علی اکبر حسین روضه را خوند عذاداری را کردن

اومدن کاروانسرا نزدیکای اذان صبح بود دید یکی داره به دره اطاقش میزنه کیه در میزنه در را باز کن آقا

اومده تو را ببینه منو ببینه کدوم آقا تو برا کی اومدی اینجا فرمود مازندرانی من برا سه تا مطلب اومدم

یکی تو  به دیدنم اومدی من بازدید تو اومدم آی مازندرانی دوم مطلب من اینه الان بر میگردی میری

مازندران فلان روستای مازندران هست یه پیرمرد نود ساله هست تو یه حسینیه کفشای عذادارای منو

جفت میکنه برو سلام منو بهش برسون سوم مطلبم اینه دیگه هر شب جمعه ای تو حرمم اومدی نام

علی اکبرمو نیار آخه شبای جمعه مادرم زهرا مهمون منه طاقت نداره روضه ی علی را بشنوه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:39  توسط سام  | 

یا صاحب الزمان

ابوراجع حمامی یه مرد شیعه ی مخلصی بود در حله یکی از عاداتش این بود هرروز بلند بلند غاصبین

حق علی را به اسم لعن میکرد تو حله حاکمم مرجون نامی بود سنی اونم سنی ناصبی متعصبی که

مسندش را یه جوری گذاشته بود که وقتی مینشست پشت به گنبد علی ع باشه خبر دادن بهش تو

چجور سنی هستی ابوراجع حمامی هرروز لعن میکنه به اونایی که تو امامشون میدونی هیچ کارشم

نداری گفت ابوراجع را دستگیر کنید گرفتند بیچاره را  ابوراجع را گرفتند زبانشو سوراخ کردند دماغشو

شکافتند گنج ریسمانی تو دماغش انداختند کشون کشون تو شهره حله او را تابوندن اینقدر لگد زدن به

سر و صورت و بدنش تمام استخوانای بدنش خورد شد فکشو شکستن سر تا پا غرق به خون دیگه

داشت میمرد اقواماش شیعه ها اومدن التماس کردن بابا داره میمیره دیگه نزنیدش ببریمش تو خونه مون

بمیره لششو برداشتن آووردن تو خونه انداختن تو یه اطاقی درو بستن بچه هاش که مردنشو نبینن فردا

ببرن دفنش کنن هوا تاریک شد و اینا از شدت گریه و خستگی خوابشون برد فردا صبح اومدن جنازشو

بردارن وقتی دره اطاقشو باز کردن دیدن یه بویه عطری از اطاقش به مشام میرسه وقتی نگاه کردن دیدن

ابوراجع صحیح و سالم غرق نور رو سجاده  نشسته داره نماز صبحشو میخونه رفتن نگاه کردن دیدن

محاسنشم سالمه دندوناش سالمه فکش سالمه بدن صحیح و سالم از دیروزش خوشگل تر شده جوون

شده ابوراجع تویی گفت بله ابوراجع چی شد تو که داشتی میمردی  گفت شما که رفتید دیگه امیدم از

همه جا قطع شد زبون که نداشتم حرف بزنم چشم که نداشتم جایی را ببینم اما دلم میتونه حرف بزنه

بی اختیار اشک میاد با خونه صورتم آغشته میشه و مخلوط با زبون دلم شروع کردم با امام زمان حرف

زدن گفت همین طور که تو بستر افتاده بودم با بدنه غرق به خون همش فکر میکردم دیگه شیعه ها تو

حله نمیتونن سر بلند کنن سنی ها اینقده عزیز شدن یا صاحب الزمان من که نگفتم آدم خوبی بودم

یا صاحب الزمان من که نگفتم وظیفمو در مقابل شما انجام دادم یا امام زمان به جانه خودت قسم اگه

من بمیرم دیگه شیعیان شما تو این شهر نمیتونن سر بلند کنن یا صاحب الزمان به خاطر بابات علی یه

نگاه به من کن یا امام زمان به خاطر مادرت زهرا یه نگاه به من کن همین طور که داشتم گریه میکردم

یوقت دیدم دره اطاق باز شد آقا یکی از اسمای شما حرمه یعنی هرکی گرفتار بشه شما را صدا بزنه به

دادش میرسی آقا به دادم برس یوقت دیدم دره اطاق باز شد و خورشیدی وارد اطاق شد ابوراجع چرا گریه

میکنی ابوراجع خیال میکنی ما نمیبینیم مصیبات شما را فرمود پاشو ابوراجع سالمی ابوراجع تا پا شدم

میتونم حرکت کنم چشمام همه جا را میبینه هرچی دویدم طرفش دیدم کسی نیست التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 18:57  توسط سام  | 

یا امام رضا

این کرامتی را که امروز میخوام بنویسم سندش را من تو حرم از عزیزان تبلیغات گرفتم گفت خادم امام

امام رضا میگه تو همسایگی ما زنی هست بیماره دکترا جوابش کردن نا امید شده دیگه کار به جایی

کشید که باید بره  برا عمل نهایی  گفت دره خانه را زدن من تو خانه بودم خادم امام رضا میگه دیدم

مادرم را گفتن بیا زنه همسایه کارت داره مادرم رفت دمه در دیدم صحبتا یه حالتی گرفت گفتم برم ببینم

چه خبر دیدم این خواهر داره گریه میکنه میگه حلالم کن من دیگه دارم میرم زیره تیغ جراحی شاید زنده

بر نگردم گفت دیدم این بچه ها دستشون تو دسته مادره دارن گریه میکنن مادرم بهش گفت آی زن من

پسرم خادم امام رضاست برو تو حرم یه رو بزن همه ی دکترا که نا امیدت کردن یه بار دیگه برو  گفت مادر

چی میگی اینقدر  رفتم زجه زدم کنار پنجره ی باب المراد  اما جواب نگرفتم آخه من لایق نیستم امام

رضا جوابمو بده گفتم یه بار دیگه برو این دفعه من مادر خادم امام رضا بهت میگم برو گفت حالا که تو

میگی من میرم خدمت آقا ببینم  لایقم یا نه میگه گفتم همسرم من میرم خدمت آقا بر میگردم خودش

میگه وقتی وارد شدم تو صحن و سرا همین طور که وارد صحن قدیم شدم یه مرتبه دیدم یه خیمه است از

مردم خبری نیست کنار این خیمه یک اسبیه دیدم از خیمه یه آقایی بیرون اومد چهره مثل ماه میدرخشه

رفتم جلو سلام کردم  جواب سلام شنیدم  گفت آی زن تو نا امید شدی از ما تو اومدی برا شفا پیشه ما

چشم سرت را ببند بیا همراه من میگه چشم سر را بستم یه مرتبه آقا فرمود حالا چشمت را باز کن

دیدم تو یه حرم دیگه هستم اما اینجا با حرم امام رضا فرق داره زیارت خوندناشون فرق داره هر کجا آقا

قدم میزاره مردم احترام میکنن راه  را براش باز  میکنن دیدم  اومد کنار ضریح یه قسمت از ضریح به صورت

در باز شد آقا وارد شدن دیدم بی بی مجلله ای میان ضریحه دیدم این بی بی بلند شد تمام قامت دست

این آقا را بوسید هی میگه خوش آمدی برادرم دیدم آقا برگشت انگشت اشاره به سمت من گفت خواهر

جونم این زن را آووردم خدمت شما شما شفاش بدی دکتر جوابش کردن میگه یه مرتبه آقا خداحافظی

کرد بی بی جلو اومد گفت ای زن دعا میکنم برات خدا شفات بده نگران نباش برو بچه هات گریانند برو

شوهرت منتظره میگه دسته بی بی را بوسیدم از تو ضریح اومدم بیرون یه مرتبه گفتم ای وای من نوبت

عمل دارم سریع اومدم پیشه کفشداری اون نمره را دادم شماره ای را که گرفته بودم دادم کفشداری

گفت خواهرم  این مربوط به اینجا نیست با گریه گفتم آقا زائر امام رضا را که اذیت نمیکنن گفت چی

گفتی خواهرم گفتم زائر امام رضا را که اذیت نمیکنن گفت خواهرم چی میگی اینجا شهره قمه اینجا

کنار قبر حضرت معصومه ای به خودم اومده بودم میگه یه مرتبه یه آه کشیدم رو زمین افتادم آب به

صورتش میزنن خواهر بگو ببینم چی شده گفتم قضیه را گفتم بریم اول یه تماس بگیرم با شوهرم بگم

من قمم شوهرم هی گریه میکنه تو قمی بابا تو یک ساعت قبل کنار قبر امام رضا بودی گفتم دیگه سوال

نکن آقا منو آوورد خدمت خواهرش میگه با هر شکلی بود اومدم خراسان مردم هی دسته دسته میرن به

تا مادر خادم امام رضا را دید گفت ای زن سفارش تو کار خودشو کرد تو  نمیدونم چی تو دلت گفتی

پشته سره من که امام رضا رو منو گرفت امام رضا منو حواله داد به خواهرش حضرت معصومه یا امام رضا

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:59  توسط سام  | 

یا زهرا

یا زهرا

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 23:12  توسط سام  |