یا عباس
مسیحی بود یه دونه پسر داشت گرفتار سرطان شده بود حال بدی داشت دیگه دکتر جوابش کرده بودن
خونش داخل یه کوچه ای واقع شده بود که اول این کوچه یه حسینه ی بود میگه پریشون بچم بودم
ناراحت بودم خدا نکنه بچم از دستم بره گفت شب تاسوعا بود اومدم به طرف خونم دیدم عذادارا دارن
تو حسینه ی میرن میگه ماشینمو کنار زدم دنبال عذادارا راه افتادم اومدم داخل حسینه ی میگه دیدم یه
مداح داره میخونه میگه مردم عباس باب الحوائجه گفت من عباسو نمیشناختم من مسلمون نبودم من
مسیحی بودم میگه بی اختیار همین طور که مداح میخوند این دلم شکست گفتم عباس مسلمونا من
تو را نمیشناسمت اما میگن تو باب الحوائجی عباس من یه دونه پسر دارم گرفتاره حاله خوبی نداره دکترا
جوابش کردن گفت شب از نیمه گذشت یه لقمه غذا تو حسینه ی دادن خوردم بازم دستمو بلند کردم
عباس مسلمونا ترا نمیشناسم اما میگن تو باب الحوائجی یه دونه پسر دارم بیماره امشب تو از خدا
بخواه خدا بچه ی منو شفا بده اگه بچم شفا پیدا کنه ساله ده روز چراغ را به نام تو روشن میکنم گفت
حرکت کردم اومدم طرف خونم دیدم یه مش همسایه ها پشت دره خونمم گفتم حتما دیگه کاره بچم
تمومه دره خونه را باز کردم وارد خونه شدم دیدم خانومم داره گریه میکنه گفتم کاره بچه تموم شد گفت
نه گفتم پس چرا داری گریه میکنی گفت شوهرم بچمون علاوه بر بیماریش دیوونه شده گفتم چرا چی
شده گفت از سره شب تا حال این بچه داره قدم میزنه هی میگه عباس عباس من خودم عباس را
نمیشناسم بچم از کجا میشناسه بابا بیا بشین ببینم عباس کیه بابا گفت بابا سره شب حالم خیلی بد
شد به حدی که اومدن جونه منو بگیرن اما یه آقای بلند قامتی اومد کنار بستر من به اونی که اومده بود
قبظه روحم کنه جونمو بگیره گفت جونه این بچه را نگیر گفتم من مامورم دیگه عمر این بچه تمومه گفت
به خاطر منه عباس بهش مهلت بدید گفت همین طور که حرف میزد یه مرتبه دیدم صدا زد به خاطر منه
عباس که خدا صفت باب الحوائجی را به من داده آخه این بچه از سره شب تا حال باباش اومده دره خونه
منو میزنه اگه میخوای جوابه منو ندی چرا خدا این صفتو به من داده اگه میخوای جونه این بچه را بگیری
اول صفت باب الحوائجی را از من بردارید گفت یه مرتبه رفت اونی که اومد جونمو بگیره اومد کناره بسترم
یه دستی به صورتم کشید صدا زد آزاده بلند شو تو خوب شدی سلامه منو به بابات برسون بگو قولی که
دادی تو حسینه ی یادت نره













